صبحها، خیلی از والدین یک صحنهی تکراری را تجربه میکنند. بچه دلدرد میگیرد. گریه میکند. میگوید نمیخواهم مدرسه بروم و والد مستاصل می شود
از بیرون، تصویر یکسان است. کودکی که صبح مقاومت میکند، دلدرد دارد، گریه میکند، دلش نمیخواهد از ماشین پیاده شود. اما وقتی دقیقتر گوش میدهیم، دو داستان کاملاً متفاوت شنیده میشود.
کرنی و سیلورمن، در مدلی که هنوز هم مرجع اصلی پژوهشهای امتناع از مدرسه است، چهار کارکرد روانشناختی برای این رفتار شناسایی کردند. دو مورد از این کارکردها دقیقاً همان چیزی است که برای تشخیص ریشه رفتار به آن نیاز داریم:
یکی، اجتناب از موقعیتهایی است که عاطفهی منفی و ناراحتی ایجاد میکنند که نزدیکترین اتفاق به اضطراب جدایی است. کودک از دور بودن از والد میترسد، نه از خودِ مدرسه.
دیگری، اجتناب از موقعیتی است که ترسِ از ارزیابی و قضاوت را برمیانگیزد. اینجا کودک از مدرسه نمیترسد چون دور از مادر است؛ میترسد چون کسی قرار است او را ببیند، بسنجد، و شاید قضاوت کند.
یک مرور نظاممند که سال ۲۰۲۴ در نشریهی Current Psychology منتشر شد، دقیقاً همین را برجسته میکند: امتناع از مدرسه یک پدیدهی یکدست نیست، و درمانهایی که فقط روی «جدایی» تمرکز میکنند، وقتی ریشهی ماجرا چیز دیگری است، اثر لازم را نمیگذارند.
چطور این دو را از هم تشخیص بدهیم؟
سؤالی که همیشه از والدین میپرسم این است: چه زمانی این ترس کمرنگتر میشود؟
اگر کودک، همین که وارد کلاس شد و مادر رفت، آرام میگیرد، احتمالاً با اضطراب جدایی روبهرو هستیم. ترس او مربوط به لحظهی جداشدن بود، نه به خودِ محیط مدرسه.
اما اگر بچه، حتی ساعتی بعد از رفتن مادر، همچنان نگران و پرتنش است، مخصوصاً نزدیک زمانهایی که باید جلوی جمع صحبت کند، امتحان کوچکی بدهد، یا کارش را نشان دهد اینجا صحبت از چیز دیگری است. اینجا ترسِ اصلی، ترس از دیدهشدن و ارزیابیشدن است.
یک نشانهی دیگر هم هست: از چه چیزی حرف میزند؟ کودکی که اضطراب جدایی دارد، معمولاً دربارهی نگرانی برای والدینش حرف میزند «نکند برای مامان اتفاقی بیفتد». کودکی که اضطراب عملکرد دارد، بیشتر دربارهی خودش حرف میزند «اگر جواب را بلد نباشم چه؟»، «اگر بخندند چه؟».
برای اضطراب جدایی، چیزی که کمک میکند اطمینانبخشی تدریجی است؛ کمک به کودک برای تحمل فاصله، قدمبهقدم، بدون اینکه والد خودش هم اضطرابش را به او منتقل کند.
برای اضطراب عملکرد، مسیر فرق دارد. اینجا باید روی تعریف بچه از «اشتباه» کار کرد. باید کمکش کرد بفهمد اشتباهکردن، خطر نیست. باید فضاهای کوچکی ساخت که بتواند بدون قضاوت، امتحان کند و شکست بخورد.
البته این دو ریشه، همیشه جدا از هم نیستند. خیلی از بچههایی که میبینیم، هم از جدایی میترسند، هم از قضاوتشدن. این دو ترس، اغلب در کنار هم زندگی میکنند. هدف از این تفکیک، برچسبزدن به کودک نیست. هدف این است که بفهمیم، در این لحظه، کدام ترس صدای بلندتری دارد. همان صدای بلندتر است که مسیر را به ما نشان میدهد.




آخرین نظرات: